|
همه چی از یاد آدم میره، مگه یادش که همیشه یادشه
|
فراز بت های شکسته
و تو را
در دست دارم
زیباترین بت ام
می بینی
برای توست
که همه ی بت هایم را شکسته ام
تا تو زیباترین
تنها بت ام باشی
حال
برقص
بخوان
بر فراز بت های شکسته
ای زیبا ترین
تنها بت ام
حتی آنگاه که بر دشتی از خون می تاخت
و مغرور
حتی آنگاه که گاری به دوش می کشید
ای کاش انسان
به جای میمون
از نژاد اسب ها بود
فراز سرسخت ترین صخره هاست
کنار آشیان بلند پروازترین پرندگان
آنجا که
علف هایش تلخ
اما نجات بخش جان اند
و باد
این بزرگترینِ تطهیر کننده ها را
لحظه ای خاموشی نیست
فراز سرسخت ترین صخره هاست
که اندیشه
بر سقف جهان دست می ساید.
آنگاه که جنگلی در آتش سوخت
یا نسل پرنده ای منقرض شد
نگریست
اما شنیدم که می گفت
اگر انسان
واپسین امیدش را
از یاد ببرد
در خورشید خودکشی خواهد کرد.
آن روز که خود نو بکنی نوروز است
و سحرگاهان
خدایان زخم خورده
لنگ لنگان
در آسمان محو می شوند
آنجا که تو را خانه ای نباشد، همه ی زمین خانه توست
کولی باش
آنجا که بند عشق کسی بر دلت نباشد، همه جهان معشوقه توست
کولی باش
این را به تو می گویم
که سبزترینِ دشت ها در انتظار توست
آن قاصدک
که تا بر دستانم نشست
پرپر شد؟!
زیبایی را دو چندان می کند
نه
سه چندان
بعد سوم، ابهامی ست که در تصویر دوم است
همان اثری که عشق می گذارد
آنکه در آب می پرد
دیوانه نیست
اما غرق خواهد شد
گاهی
مرز ها
دیواری می شوند
تا در پشت آن
هرچه می خواهند با تو بکنند
"فریاد نکشید
این دیوار ها ضد صوت اند
مردان را
برای شغل مرگ
به اداره طالبان ببرید
زنان هم
گل های خشخاش را
شیر بدهند"
بعضی از درد ها را نمی فهمی
مگر
نقشه ی کشورت را
لوله کنند
و با آن
تریاک
بکشند.