X
تبلیغات
گندم نقره ای
همه چی از یاد آدم میره، مگه یادش که همیشه یادشه
پیرمزدی شبیه من

تکیده چون ساقه ی تاکی خشکیده

گویی زمان فراموشش کرده است

و انتظار را

       چون سیگاری جاودانه

                           میکشد آرام آرام


این بهار

برگی از عصای چوبی کهنه اش

جوانه زده

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

یک بار به جنگ خندیدم

آن هنگام که سربازی برای هدیه ولنتاین

گردنبندی از پوکه ها می ساخت.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

چکمه هایی به انتها رسیده بر پهنه ای خاکستری

کنار عروسکی کوکی

کمی آن سو تر

دهقانی

میان کلبه ای سوخته

زانو زده

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

دیروز

نگاه ها در هم گره خورده

امروز

تن ها

و فردا

هیچ کس نمی تواند مانع در هم تنیدگی دو روح شود.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

عبور خواهم کرد

از ازدحام اتاق

به رهایی جاده

تو هم بیا

شهری یافته ام

که در آن

آغوش ستاره ها برای بوسه های دلتنگی باز است.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

از تو

هندی ها هم فیلم بسازند

اسکار خواهد گرفت.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

دقایقی

خیره به

پرتغالی در افق

دور می شود

شهر لعنتی ای که دوستش دارم

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

رنگ غروب

جیغ زنی ست

که به پشت کوه ها کشیده می شود ...

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

درختی بود

که تصویری مبهم از مفهوم جنگل را

از خاکستر ها به یاد داشت

و می خواست به دوستانش بفهماند

مردانی سیاه پوش

تبر را

بر آخرین خاطره ی مبهم جنگل

کوبیدند.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

وقتی خطوط حاصل زمان نیست

تو در نهایت می توانی چشمانت را

از میان خطوط عمیق مهربان کنی

در چشمان کودکان مهر

و مانند شاعری پیر بگویی

وقتی بزرگ می شوی

که مهر بیاید و مدرسه نروی

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |