همه چی از یاد آدم میره، مگه یادش که همیشه یادشه
انتهای کوچه ای که از آن بهار به شهر می آید

خانه ایست

سپید

من تمام گنجشک های کوچه را می شناسم

و با همه نارون ها دوست هستم

 

عطر اولین گل بهاری از روی پیراهنت بلند می شود

شمع دانی های پشت پنجره را بیدار می کند

شیروانی ها را رنگ می زند

تمام کوچه

سبز می شود

 

من شال گردنم را می پوشم

هنوز برف های روی شانه ام آب نشده اند

و از دهانم بخارهای سپید بیرون می آید

 

سپید

گنجشک ها

پیراهن گلی

شال گردن

سپید

 

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

وقتی فریاد را در دهانت خرد می کنند

تو می مانی و

غرغر هایی

که گاه در خیابان

گاه در خانه

گاه در خواب

از دهانت بیرون می ریزند.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

حتی اگر

اتوبانهایشان را

از روی قبرستانم عبور دهند

باز هم

بوی تند افکارم

به مشام کودکانشان خواهد رسید.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

زنان

برای تسخیر یا تغییر جهان

نیازی به سبیل نیچه یا هیتلر ندارند.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

نعره ی تفنگ

از سر دوست داشتن پرنده بود.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

هر شب تا گرفتن شمارت میرم

بعد یک کوه روی انگشت سنگینم

حس می کنم و لعنت به این قول ها

دنیای من دارم بی صدات میمیرم

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

زلزله

تصور زمستان است

               در ذهن زمین

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

پیرمردی شبیه من

تکیده چون ساقه ی تاکی خشکیده

گویی زمان فراموشش کرده است

و انتظار را

       چون سیگاری جاودانه

                           میکشد آرام آرام

 

این بهار

برگی از عصای چوبی کهنه اش

جوانه زده

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

یک بار به جنگ خندیدم

آن هنگام که سربازی برای هدیه ولنتاین

گردنبندی از پوکه ها می ساخت.

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |

چکمه هایی به انتها رسیده بر پهنه ای خاکستری

کنار عروسکی کوکی

کمی آن سو تر

دهقانی

میان کلبه ای سوخته

زانو زده

+ نويسنده: حسین رجب نژاد |